|
روكا گفت: چرا سعي نميكني گذشته و آينده را رها كني و به حال بيشتر بينديشي؟؟ گذشته ديگر بازنميگردد...پس ارزش حسرت خوردن ندارد... و آينده نيز هنوز نرسيده...بنابراين نبايد برايش بيش از حد نگران بود...اگر ياد بگيري چگونه در حال زندگي كني و بيشترين بهره را از آن ببري، هم كاستي هاي گذشته را جبران كرده اي و هم آينده اي زيباتر خواهي ساخت... + نوشته شده در شنبه 27 مهر1387 0:28 توسط ساحره |
روکا گفت: بیاموز که چیزی به معنای تنهایی وجود ندارد... بیاموز که هیچ عملی بی عکس العمل نیست...حتی یک دم یا بازدم... بیاموز که از سقوط تا اوج گرفتن فاصله ای کمتر از یک تار موست...و تو خود فرق آن را تعیین میکنی.. بیاموز که نشانه ها در اطراف تو پراکنده اند..این تویی که گاه حواست جمع نیست و نمیبینی... بیاموز که هر قدر نیکی بپراکنی، از زندگی ات خیر میبینی... بیاموز که باید گاهی در برابر سرنوشت تسلیم بود..ولی این به معنای رها کردن همه چیز نیست.. بیاموز که مسیر زندگی ات تنها به دست توست که رقم میخورد... بیاموز که لازم نیست از یک کوه بالا رفت تا مطمئن شد که بلند است...و لازم نیست در زندگی ات اشتباه کنی تا از کج بودن راه مطمئن شوی...از تجربه های دیگران استفاده کن... بیاموز که هیچ چیز مال تو نیست..و تو هم به هیچ چیز و هیچ کس تعلق نداری... بیاموز که.... پ.ن. این مدت که اینجا ننوشتم روکا حرف های زیادی گفت..دل و دماغ نوشتن نداشتم...و این پست شاید یک شروع تازه بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 21:45 توسط ساحره |
روكا گفت: گاهي تنها كاري كه بايد بياموزي انجام دهي، اين است كه هيچ كاري انجام ندهي..! بگذاري همه چيز خود روي دهد. تنها نظاره گر باشي و اجازه دهي كائنات روال خود را طي كند. گاهي لازم است فقط نظاره گر بود... + نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 23:51 توسط ساحره |
روکا گفت: پرنده ای که پرواز نداند، پرنده نیست..! حتی پرنده ای که درون قفس است نیز پرواز را در خون و روح خود دارد. پرنده بی پرواز هرگز زنده نیست.. او هر طور که بتواند آن را می آموزد.. چرا که می داند پرواز با زندگی او گره خورده. هر گاه بگویی "پرنده" به یاد پرواز می افتی..و هرگاه بگویی "پرواز" به یاد پرنده..! هر انسانی در زندگی خود رسالتی دارد که باید آن را به انجام برساند. قبل از آنکه فرصت تمام شود. رسالتت را پیدا کن. آن را درک کن. سپس آن را با تمام وجودت به انجام برسان. قبل از آنکه فرصت به اتمام برسد.. + نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 0:12 توسط ساحره |
روکا گفت: سکوت کن.. چرا که گاهی همان بهترین استاد است.. + نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 15:14 توسط ساحره |
روکا گفت: چرا تصور می کنی وقتی که تو غمگینی، باید زمین و زمان تیره و غمناک باشد؟! ... کائنات ترانه ی خود را می خواند. همان طور که از نخستین روز آغاز جهان این طور بوده..همان طور که تا واپسین روز نیز چنین خواهد بود..طبیعت..درختان..همه ی موجودات به نغمه سرایی مشغول اند. آنها هرگز ترانه ی خود را قطع نمی کنند. چرا که نیک می دانند اگر یک دم این ترانه قطع شود، سنگ روی سنگ نخواهد ماند. بنگر و ببین که حتی یک مورچه از چه برنامه ی منظمی پیروی می کند. مورچه هر روز صبحگاهان به کار می پردازد و تمام روز این نظم را حفظ می کند. حال ببین که انسان با همه ادعایش، ساده ترین رویداد ناخوشایندی که او را آشفته بسازد، تمام نظم زندگی او را به هم میریزد..! چگونه خود را برتر از یک مورچه می دانی، حال آنکه -در مواردی- به مراتب از او ضعیف تری...!؟ + نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 13:57 توسط ساحره |
روکا گفت: هرگز عشق را نخواهی یافت..مگر آنکه عشقی به دیگران بدهی..! در بین مردم قدم بزن..عشقت را نثار همه کن..به همه ی انسانها لبخند بزن..همه را دوست بدار..همه را یاری کن..بگذار عشق جاری باشد..از درون قلب تو..به درون قلب دیگر انسانها.. و بیاموز...مادامی که عشق را نبخشی، هرگز آن را به دست نخواهی آورد..و انسان بی عشق، هم چون گل بی بو ست.. + نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387 22:58 توسط ساحره |
روکا گفت: همه ي درد ها، به خاطر دل بستگي هاي توست... هميشه آن كه كه عزيزترين است، دردسرسازترين، دردآور ترين، و بيشترين مايه ي نگراني هر انسان است...عزيزترين هاي تو، زنجيرهايي هستند كه بر دست و پاي روح تو قفل زده اند...و اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري اسير اين زنجيرها بماني يا...! ...بايد بياموزي رها بودن را...بايد ياد بگيري كه از هر قيد و بندي آزاد بودن چه مفهومي دارد...و اين، هرگز به معناي فرار و شانه خالي كردن از مسئوليت ها نيست...هم چون پرنده اي -آزاد- ، كه لانه دارد...و جوجه هايي كه بايد پرورانده شوند...با اين حال پرنده بي پرواز، پرنده نيست...! + نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 22:9 توسط ساحره |
روكا گفت: تنها در سختي هاست كه جوهره ي وجودي ات را مي نماياني...هم چون درختي كه بارها خزان مي بيند...باز اما تاب مي آورد ٫ زيرا به جريان داشتن زندگي ايمان دارد...در برابر طوفان ها مي ايستد...چرا كه ريشه هايي در زمين دارد كه نمي گذارند باد درخت را از جا بركند...پس به ريشه هايت اعتماد كن...مقاوم بايست...و به رسيدن بهار، در پس هر خزان، باور داشته باش... + نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 23:7 توسط ساحره |
روکا گفت: تنها به یادت می آورم تمام آن چه را که از بسیار پیش تر ها می دانستی! این تو هستی که باید به یاد آوری! چرا که همه چیز در درون خود توست. ...و اگر نخواهی به یاد آوری، هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند در کسب اخلاص یاری ات کند!! + نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 17:11 توسط ساحره |
|
| ||||||